تبليغاتX
♥ღ تــ ـا تـ ــه دنـیــ ــا ♥ღ


♥ღ تــ ـا تـ ــه دنـیــ ــا ♥ღ

♥ღ تـــهـــ دنــیـــایــ مــنــ تــا تـــهــ دنــیـــای تــو ، یــهــ دنــیــا فــاصـلــه ســتــ ♥ღ

:-"

بازم صبح شد! HiiiiiiH:D

و من باز هم باید درس بخونم:|

چه فصلیه ها... آخه کی میتونه توی گرمای اینجا + گرد و خاک درس بخونه؟؟؟؟:-/

هووووف:D

چقدر دوست داشتم داستانمو شروع کنم... دوست داشتم یه چند قسمت که از داستان گذشت، دیگه خودتون راجع به ادامه شو آخرش نظر بدین;;)

ولی خب حیف دیگه...:| :D

درسمونو بخونیم که از همه چیز بهتر تره...:-"


+خوابم میاد:|

+چه روز خوپی:|
+از این به بعد زیر کامنتاتون جواب میزارم:D

+HiiiiiH:D

تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391سـاعت 7:9 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
انرژی+!!!
سلامممم
صبح قشنگ بهاریتون بخیر:-*
اتاقتون پنجره داره؟ اگه داره بازش کنین...
یه نفس عمیق...
یه شروع دوباره...
یه روز خوب...
پر از انرژی مثبت...
با یک لبخند قشنگ...
چه روز خوبیه...
چه احساس قشنگی..!!
حالا که خوب انرژی گرفتین میتونین برین سراغ درستون :D
البته قبلش یه چیزی نوش جان کنین که وسط درس شکمتون قاروقور نکنه:-"
;) ;) ;) ;) :-*
خوشم نمیاد محیط وبلاگم اینقدر دپرس باشه
یکم انرژی مثبت هم خوبه
از ساعت 8شب تا الآنم بیدارم
میرم یه چیزی بریزم توی این شکمم که صداش بخوابه
بعدشم درررررسسسسس:-"
چه دخمل خوپی;;)
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391سـاعت 5:30 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
هی روزگار

اینم وضع ما...

انگار یکی داره قلبمو بین دستاش مچاله میکنه... 

استرس امتحان یه سمت... اون مسئله ای هم که پیش اومده .. همون سمت...

همین دوتا موضوع دست به دست هم دادن تا قلب من بدبخت مچاله و اعصابم قاطی پاتی بشه...

یه کسی اون ته مهای دلم میگه " خدا دیگه دوست نداره"

واسه ی همینه که امتحانام یکی بد تر از اون یکی میشن........


من که دلم صاف بود و ساده

بدی هام قد یه گنجشک

گناهام اندازه ی یه تیکه قند

چی بگم والا....

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391سـاعت 0:54 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
My mOthEr
هیچکس اندازه ی تو منو دوست نداره...
مامان خیلی دوست دارم...
دلم واسه ی اون دانش آموزت میسوزه که حسرت یه آغوش مادر داره...
یکی از دوستای خودمم پارسال مادرش فوت کرد...
یه فاتحه و صلوات واسه ی همه ی مامانایی که جسمشون زیر خاکه ولی روحشون تو آسموناست... توی بهشتن...
حقا که هر کاریم کنیم به اندازه ی زحمتی که اونا واسمون کشیدن نمیشه...
خیلی دوست دارم روز مادر بهترین روز واست باشه مامانی...:-*
ولی با این اوضاع...
نمیدونم ... شاید خدا خواست و بهترین روز برات شد...
قربونت برم که اینقدر صبوری...:-*

هر چی توی دنیاست قربونیه چشمای تو
فدای غم قلبت، قلب من برای تو

درداتو بزار رو شونه هام ، شونه هات دیگه طاقت ندارن
آخه چقدر میتونن زیر این بار دووم بیارن

آغوش توء جای اشکای گرم من
میدونم اگه نباشی طاقت نمیارم یه لحظه من

روی دستات هزار تا بوسه میکارم
غمای قلبتو تا هر جا شد برمیدارم

مهربونیت مادرم شده زبون زده همه
خیلی دوست دارم ، آره بیشتر از همه

تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391سـاعت 3:6 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
:)
خیلی دلم پره...
روزا تکراری
شبا تکراری...
انگار نه انگار تو هم دل داری... دلت تنوع میخواد
یه تنوع تو زندگی...
کل زندگی من خلاصه میشه تو نت و درس
چه زندگی قشنگی...:|
ولی از یه چیزی خوشحالم...
خوشحالم که میتونم وبمو آپ کنم....

تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391سـاعت 18:48 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
امروز....


ســـــ ـلاااااااااام بـــ ـه همــــ ـه 

حــ ـالتـــ ـون خـــ ـوفـــ ـه؟؟؟؟؟؟

مـــ ـن کـــ ـه توووووووپــِ ــ تـــ ـوپـــ ـم

بـــ ـالاخـــ ـره فرصــ ـتی شـــ ـد که تـــ ـوی وبـــِ ـ کــ ـوشولـــ ـوم یه جشــــ ـنی بگیرم


اول :  بــ ـا اینـــ ـکه میـــ ـدونم دیــ ـگه خیـــ ـلی دیـــ ـر شده ولـــ ـی عــ ـیدتـــ ـون مبارکــــ ـ


حـــ ـالا خـــ ـبرای مهــــ ـم تــــ ـر  

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

امـــ ـروز وبـــ ـم 1 ســـ ـاله شـــــــــــــ ـد

تــــــــ ـولـــــــــــ ـدت مبـــــــــ ـارک کوشــــ ـولوی مــــ ـن:-*


              

حـــ ـالا مهـــــــــــــــــ ـم تر از اون


فردا تـــــــــــــــــــفـــــــــــــــــلــــــــــــد خودمـــــــــــ ـه


 تفـــــ ـلدم مبــ ـالکــــ

ایـــ ـشالا جشــ ـن تولـ ـد 100 سـ ـالگی خـ ـودم و وبـــ ـلاگـ ـم

  

  

  

  








ßooOoooOoooOooSss  


تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391سـاعت 12:39 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
هفت سین
بعد از این همه زجه و ناله تو به یاد من میشینی

چه خوبه وقتی که تنهام یادتو ازم نگیری


گل من میدونم سخته، باور این همه حرفا

خیلی وقته من تورو سپردمت دست خدا


خاطره ی خوبی ندارم از عشق و وصال و سازش

کار منم شده گوشه گیری و غصه و نالش


خیلی وقته احساسم رفته و تنهام گذاشته

مثل همونی که تو دلم خاطراتشو جا گذاشته


از غم و ماتم چی میدونی تویی که بلای جونی

چی بگم از خستگیام تو که دردمو میدونی


باورت میشه که یک عمر با بودنم میساختی

شاید این تو بودی که عشقو توی قلب من میزاشتی


هیچکسی توی دلم نیست بی تو دل جایی نداره

واسه ی هرکس و ناکس دیگه دروازه نداره


توی گوش من میخوندی که عجب شیرینه این عشق

ولی نفهمیدی تو، که دلم بی تو میشه زشت


گل من ، هوای اینجا بوی دلتنگیتو میده

شاید تو باور نداری که دلم چه جایی میره


بازم عیده و بهاره ولی تو نیستی دوباره

روی هفت سین دلت، امسال، کی گل عشقو میکاره؟


من اینجا تنهای تنها، جشن سال نو گرفتم

توی هفت سین دلم بازم، عشقتو به یاد گذاشتم

تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391سـاعت 10:24 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
تاوان
طوفان...

شیشه ها را میکوبد بی آن که فکر قلب بیمار گلی در پشت آن شیشه باشد...

خاطرات را به ذهنت می آورد، همان بادی که از کنار شیشه ی احساست میگذرد...

گوش کن

صدای بارانی ست که بعد از آه من بر شانه های ضعیفت میبارد و همچون شلاق دل شکستگی

من بر قلب سنگی ات فرود می آید

پنجره را باز کن. بگذار تا وارد شود، آن باران سنگین گریه های من

باز کن تا بر صورتت خراشی بیندازند ، شاید تاوان قلب مرا دهند...



تاريخ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390سـاعت 13:59 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
خاطرات نم کشیده
هر از گاهی یادی کن....  

در زیر باران خاطرات...

بوی رطوبت گرفته اند ، خاطرات نم کشیده...

یادت می آید؟؟؟؟

آن باران بهاری... بدون چتر...

یادی کن...

گاهی در زیر باران قدم گذار

بدون چتر ، تا احساس کنی، بوی خاطرات قدیمی را....

حال دیگر لجن زاری بیش نیست، آن مسیر قدیمی...



تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390سـاعت 16:20 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
چشم دوم....
باز هم یادم رفت بیاورمش...

دنیا را از پشت پرده ی تاری میبینم... همه ی چیز چهره ی خود را از دست داده...

در میان مردم قدم میزنم... چهره های شاد و غمگین، همه به یک شکل اند... تار.... محو....

دستی را میبینم که در هوا تکان میخورد...!

با من است؟؟؟؟؟

چشمانم را تنگ میکنم، شاید بتوانم چهره اش را تشخیص دهم اما....

نزدیکتر میشود و من همچون انسانهای بی تفاوت بر سر جای خود می ایستم. بدون

هیچ عکس العملی...

- به به سلااااااااامممم!

تازه تشخیص میدهم. دوست قدیمی!!

- نشناختی منو بی معرفت؟!

- چرا چرا شناختم:)

- خیلی عوض شدم که از دور منو نشناختی؟؟

و من به دروغ میگویم: بله...!

هنوز قیافه ی معصومی داشت... دخترک دبیرستانی! عوض نشده بود... چشمان من...

به طرف خانه رفتم.

از پله هایش بالا و به سمت اتاقم دویدم. نگاه سرسری به داخل اتاق انداختم.. وارد شدم...

دنبالش میگشتم..

روی میز ، روی تخت، جلوی آینه.... هوف.... نیست...

چیزی را زیر پایم احساس میکنم...

آه... اینجاست.. پیدایش کردم، لعنتی...



تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390سـاعت 15:45 نويسنده ♥ღ پــ ـری قصـــ ـه هــ ـا ♥ღ| |
Design:♀ali-hadis♂